صفحات: 1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 35

  چهارشنبه 11 مرداد 1396 00:15, توسط   , 434 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, دلنوشته

چرا هروقت نقاره هات به صدا در می آید دلم می لرزه ،نمیدونم !!!
جرا هروقت نقاره هات به صدا در می آ ید اشکم جاری میشه ،نمی دونم !!!

میدونی …. یه حس عجیبیه … یه صدای خاصیه که انگار یه عمر دنبالش بودمو اینجا پیداش کردم .خیلی از آهنگا هست آدما یاد خیلی چیزا وخیلی کسا میندازه اما یه کمبودی توی صدا هام بود ،دلم دنبال یه صدایی میگشت که

هم غم داشته باشه هم شادی

هم بوی همه کسو بده هم بوی بی کسی

هم بوی درد بده هم بوی درمان

هم آرامش بم بده هم دلمو بی قرار کنه

هم عاقلم کنه وهم دیوونه

هم عارفم کنه وهم عاشق …

میدونی …

دلم خیلی وقت بود دنبال یه صدا میگشت که همه ی نگفته هارو بگه ، حرف دلارو بشه از بین تارو پود ملودی هاش کشید بیرون ،حرف دل مادری که دختر بچه 4 سالشو 1 ساله که بسته به پنجره فولادتو هر روز به این امید چشماشو باز میکنه که نقاره هات برای شفای دخترش به صدا دربیان،حرف دل پدری که اجاره خونش چند ماهه عقب افتاده و اومده اینجا از شرمندگیش جلوی خونوادش برات میگه از وقتایی که سرشو انداخته پایینو آروم گریه کرده وقتی دیده سر سفرش جز نون ویه غذای ساده نیست،حرف دل پیرزنی که از دار دنیا 1 پسر داره و اونم بخاطر عقب افتادن قسطای ماشینیش وشکایت کردن ضامنش افتاده تو زندان،حرف دل پسری که عاشق شده اما هیچی نداره پا پیش بزاره ، حرف دل پدر دل سوخته ای که پسر ورزشکارش اسیر دام اعتیاد شده و هر روز جلوی چشماش ذره ذره آب میشه حرف دل کسایی که میان اینجا و ظهور آقاشونو ازت می خوان و صبرشون دیگه لبریز شده ،حرف دل کسایی که خسته شدن از تاریکیو و اینجا دنبال یه روزنه ی امید می گردن ….،حرف دل کسایی که …

چه جوریه که همه ی این حرفا توی این صدا خلاصه شده نمیدونم !!!

چه جوریه که این همه اشکو ناله وخواهش توی این صدا پنهان،نمیدونم!!!

و قشنگترین منظره ی دنیا وقتیه که صدای نقاره هات توی صحن انقلابت میپیچه و اشک چشم کسی که خسته از همه جا به ایوون طلات تکیه داده بی اختیار روی گونه هاش میریزه …

اینجا چقدر راحت میشه گریه کرد ،دیگه کسی از بی کسی هاش خجالت نمیکشه !چقدر راحت میشه داد زدو عقده های دلو باز کرد،چقدر توبه کردن اینجا آسونه چقدر خدایی شدن اینجا نزدیکه چقدر بال درآوردنو پرواز کردن اینجا ممکن!!!اینجا همه مثل همن …شاه وگدا ،هردوتاشون در مقابل تو واین جلال وشکوهت پیشانی عجز به زمین ساییدن !

آخ که اینجا واقعا بهشته …

و صدای نقاره هات …

و اون صدا ،تنها اون صداست که منو مست خدایی شدن میکنه …

ط. نمردی

http://tahrh3464.kowsarblog.ir/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%A8%D8%AF-%D8%B7%D9%84%D8%A7

 

اشتراک گذاری این مطلب!
  چهارشنبه 4 مرداد 1396 00:33, توسط   , 92 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, علمی

مادران مراجع تقلید ، مادر امام خمینی  ره ، مادر شیخ مفید و شیخ انصاری و … خیلی فکرم را مشغول می کنند ! 

آنها نه در حوزه درس خوانده بودند ، نه دانشگاه رفته بودند ، نه رادیو و تلویزیون داشتند ، نه تلگرام و واتساب و … 

از چاه آب می کشیدند ، در تنور نان می پختند ، با دست لباس می شستند ، پاساژ و پارک و همایش و … نمی رفتند ! 

پس چطور فرزندانشان ، اسلام را یاری کردند و کلمه الله را اعتلا بخشیدند ؟ 

وای که مادر زمانه چه عقیم شده است از بوجود آوردن چنین فرزندانی ! 

طرید

http://tarid.kowsarblog.ir/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86

اشتراک گذاری این مطلب!
  شنبه 31 تیر 1396 00:30, توسط   , 255 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, نقد

برای خرید مایحتاج خانه، رفته بودم میدان میوه‌تره‌بار. چند ماهی می‌شود شیوه “جدا کن، سوا کن” در میدان‌های تهران اجرا می‌شود و مردم خودشان می‌توانند میوه‌ها و صیفی‌جاتی که می‌خواهند بردارند؛ چه از نظر کمی و چه از نظر کیفی

کدو، بامجون، هویج، ذرت، فلفل دلمه موادی بودند که برای شام و ناهار فردا احتیاج داشتم. میوه هم نداشتیم. نخودسبز هم برای مصرف طول سال و فریز کردن باید میخریدم و چند چیز دیگر؛ همه خریدهایم در این عکس جمع شدند:

 دو عدد بادمجان، سه عدد کدو، دو عدد فلفل، سه عدد ذرت برای درست کردن دو وعده غذا، یک عدد طالبی و مقداری شلیل و چند خیار چنبر به عنوان میوه، مقداری هویج برای مصرف در غذا و آب‌گیری و سه کیلو نخودسبز برای فریز کردن، نان و سس مایونز

شاید برای بعضی‌ها دو و سه عدد میوه خریدن خنده‌دار یا خجالت‌آور باشد، اما من از کم خرید کردن خجالت نمیکشم و به نظرم روش خرید درست همین است! یعنی مقداری که احتیاج دو سه روز خانه می‌شود را می‌خرم و از آنها استفاده کنیم. قبلا میوه و مواد زیاد میخریدیم و در یخچال می‌مانند و چون از مصرف و نیازمان بیشتر بود، خراب می‌شدند و اسراف؛ ولی این روش هم از اسراف جلوگیری می‌کند، هم باعث می‌شود مواد غذایی را تازه مصرف کنیم :) یخچال و فریزر هم پر نمی‌شوند و دغدغه این را نداریم که یخچالمان کوچک است و باید عوض کنیم و یک بزرگتر بخریم. به نظر شما این روش بهتری نیست؟

بیایید به‌اندازه خرید کنیم.

وبلاگ گروهی: بخوان با ما

http://minevisim.kowsarblog.ir/sfatemeh5

 

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: اسراف, خرید, صرفه جویی, نیاز
  دوشنبه 26 تیر 1396 00:08, توسط   , 564 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, خاطرات

آخرین باری که رفتم مشهد زمستان ۹۴ بود. حلقه کودکانم جز برترین‌ها شد و جایزه‌ش شد سفر مشهد. بعضی‌ها به دلیل مشکل مالی نتوانستند بیایند و بعضی‌ها به خاطر مدرسه. به بعضی‌ها توانستم پول قرض بدهم و آمدند. پنج تا بچه قد و نیم‌قد را بردم مشهد. بعضی‌هایشان همه پول تو جیبی‌شان بیست هزار تومان بود. وقتی سوار اتوبوس شدیم، یک دختر ابتدایی تنها با پایگاه خودشان آمده بود. هم سن بچه‌های من بود و به ما پیوست. بچه‌هایم خیلی خوشحال بودند. اولین بارشان بود. دوستم هم با من آمد. از قبل به دوستم گفتم که زیاد با بچه‌های من خودمانی نشود تا از من حرف شنوی داشته باشند، از طرفی هم در امور تربیتی من در این سفر دخالت نکند. مشهد که رسیدیم، تو دوتا اتاق بودیم. من و دوستم و آن دختری که به ما پیوست در یک اتاق بقیه هم در اتاق دیگر. با اینکه دوست نداشتم تنها داخل یک اتاق باشند. بهشان این فرصت را دادم. فقط موقع خواب می‌رفتم و پیش آنها، کف اتاق می‌خوابیدم. موقع شلوغ کاری‌هایشان، کاملا آزاد بودند. وقتی خانم‌ها می‌آمدند و تذکر می‌دادند، گوشم در و دروازه بود. فقط به بچه‌هایم می‌گفتم که آرام‌تر سر و صدا کنند. برای دوستم که فقط خواستگار داشت و نه به بار بود و نه به دار، ما دست و کِل می‌زدیم، و عروسی‌ش بود مثلا.

گروهی حرم و بازار می‌رفتیم. همان دختری که به ما پیوست وضع مالی‌ش خوب بود. پانصد هزار تومان آورده بود و برای نوه دختر خاله‌ی مادر بزرگِ عمه‌ش هم خرید می‌کرد. دختر مایه‌دار هی خرید می‌کرد و من بیشتر شرمنده بچه‌هایم می‌شدم. بعضی وقت‌ها می‌گفتم کاش اصلا نیامده بود پیش ما. بچه‌هایم هوس خرید کردند ولی پول نداشتند. بعضی‌ها زنگ زدند خانواده و برایشان جور کردند. اما بعضی همان بیست هزار تومان.

بهشان گفتم بچه‌ها پنج تومان برای آخر سفر نگه دارید. گوش نکردند. روز آخری غذای برگشت با خودمان بود. از روز قبل ناهار و شام را نصفه خوردیم و نصف‌ش را گذاشتیم برای روز برگشت. روز آخری وقتی از حرم برمی‌گشتیم بچه‌ها لفت ‌دادند. آن دختر مایه‌دار مثل ساز مخالف بین ما بود و باعث شده بود دیگران سر خود شوند. با عجله آمدیم. همه سوار اتوبوس بودند. فحش خور پیرزن‌ها شده بودیم. با سکوت رفتیم ساک‌ها را آوردیم و با شرمندگی تو اتوبوس ایستادیم.
یادمان آمد غذا را همراه خود نیاوردیم. اتوبوس داشت راه می‌افتاد، به‌شان گفتم کسی حق ندارد اسم غذا را بیاورد. رسیدیم ترمینال و راهی شیراز شدیم. ظهر همه داشتند غذا می‌خوردند به جز تیم ما. بعضی از خانم‌ها کمی بهمان غذا می‌دادند ولی نگرفتم به بقیه هم اجازه خوردن ندادم. خودم هم چیزی نمی‌خوردم. وسط راه اتوبوس ایستاد. رفتم مقداری تنقلات گرفتم برای یکی از دخترها که دوم ابتدایی بود و حسابی ضعف کرده بود. بهش که دادم به بغل دستیش هم داد. گفتم اجازه ندارد بدهد و الا به خودش هم نمی‌دهم.

آخرهای شب دوستم واسطه شد و آنها را بخشیدم و دستور حمله به تنقلات دادم. خانم‌های اتوبوس مثل جنگ زده‌ها به‌ ما نان و میوه و … می‌رساندند. سفرم سفری تربیتی بود. هم خوشی بود و هم تنبیه. بچه‌ها باید یاد می‌گرفتند پیش‌بینی همه چیز را بکنند. حتی چنین شرایطی را.

 

وقتی رسیدیم شیراز، رساندم‌شان خانه‌شان. یکی‌ از صندلی عقب می‌گفت: «وای تا چند روز خیلی عزیزیم و هوامونو دارن. هر چی بگیم فراهمه». از حرفش خنده‌م گرفت ولی همیشه یادم ماند. سفر مشهد امروز هر لحظه باید بگویم جای بچه‌هایم خالی.

روشنک بنت سینا

http://dokhtarelor.kowsarblog.ir/%DB%B1%DB%B9%DB%B5

اشتراک گذاری این مطلب!
  جمعه 16 تیر 1396 00:12, توسط   , 260 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, نقد

زل زدم به این موجود کوچولوی 100 و خورده ای گرمی

که با این جثه ریزش شده یه هیولا واسه ام

و اینجاست که مثل معروف: “فلفل نبین چه ریزه؛ بشکن ببین چه تیزه!” ظهور پیدا میکنه

میگم هیولا چون یه جورایی ترسناکه

مثل همون هیولاهای توی کمد و زیر تخت دوران کودکی :)

این فلفل در عین فلفل و ریز بودنش همه توجه ها رو جلب میکنه به خودش

اونقدر که توی تخت خوابتم راه پیدا میکنه

در بعضی موارد دیده شده بعضیا “اتاق فکر” هم با خودشون میبرنش!!

خلاصه، توی خواب و بیداری، شب و روز، وقت و بی وقت، بزرگ و کوچیک، پیر و جوون و بچه

همه و همه از این هیولاها دارن و بزرگ میکنن

و تازه دنیای خیلی ها هم شده

اونقدری وابسته اش شدن که بدون این هیولا نمیتونن زندگی کنن

با نبودش انگار اکسیژن واسه نفس کشیدن ندارن

بی قرار و بی طاقت میشن از دوریش

بین خودمون باشه بعضیا این هیولاها رو به جای خانواده شون میدونن!!!

کم کم این هیولاها همه جا رخ نشون دادن

و آدما رو از دور خارج کردن

اونقدی که وقتی اول صبح (بیشتر شبیه لنگ ظهره چون تا دیر وقت سرمون با همین هیولای خونگی گرمه) چشامون که باز میشه اولین کار دید زدن همون هیولاس به جای اینکه بلند شیم و به بقیه صبح بخیر بگیم با لبخند

حتی سر سفره موقع صبحانه و نهار و شام هم بغل دستمونه و تند تند میگیریم دستمون

خلاصه

قصه این هیولاهای خونگی سر دراز دارد

بازم حرف دارم از این هیولاها

منتها الان باید برم

مغز نوشت

http://nevisande.kowsarblog.ir/%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%A7%D8%B1-2

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 35

مرداد 1396
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

جستجو

کاربران آنلاین