صفحات: 1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 33

  سه شنبه 23 خرداد 1396 00:05, توسط   , 327 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, دلنوشته

چهارشنبه هم میخواست یه روزی بشه مثل همه روزها، ولی نشد!
یه روز خاص شد برای همه ما ایرانی ها؛ یه روزی که برای حفظ نظام دوباره خون دادیم. یه روزی که غباری که روی دل ها نشسته بود با این تلنگر از بین رفت. پ روزی که دیدیم ذخایر این نظام مدافعین جان بر کف آن هستند؛ ذخایر نظام دل های متحد این مردم هست.

چه دل هایی که چهارشنبه لرزید از خون های مظلومی که به زمین ریخته شد و چه دل هایی که محکم شد به اراده قوی جان بر کفانی که حاضرند از جانشان برای حفظ این نظام و انقلاب و برای حفظ آرامش مردم عزیزشان بگذرند.

چه پارادوکس زیبایی چهارشنبه شکل گرفت… غم از دست دادن شهیدان مظلومان و خوشحالی از اقتدار نظاممان. دشمنان خواستند آتش جنگ بیافروزند، خواستند امنیت ما را مختل کند، خواستند اراده ملت را بی اراده کنند، خواستند قد علم کنند در مقابل ایران قد برافراشته… .

اما چه خواستند و چه شد؟! چه معادله ای نوشتند و چه جوابی در خواب دیدند و چه جوابی در بیداری…! آتش دشمن کجا و آب روی این آتش کجا… آبی که چون سیلابی غرق کرد همه خواب های شوم دشمن را… اما آب روی این آتش فتنه، سخنان آرام بخش رهبر فرزانه مان بود. چه اقتداری، چه آرامشی… به منزله کوهی بود در برابر ریزش چند سنگ ریزه! وقتی فرمود:

“ملت ایران دارد پیش میرود؛ این ترقه بازی هایی هم که امروز شد در اراده مردم تأثیری نخواهدگذاشت. اینها کوچکتر ازآنند که بتوانند در اراده ملت ایران و مسئولین اثر بگذارند.”

همین چند جمله کافی بود تا بساط فتنه و دست درازی دشمن را کن فیکون کند. دشمنان خرد شدند زیر بار این همه آرامش و اقتدار رهبرم. اینان چه فکر کرده اند؟! تهران مگر پاریس هست؟! ایران مگر فرانسه و امثالهم هست؟!

ای جهان و جهانیان! این را یادتان باشد و آویزه گوشتان کنید و بدانید اینجا ایران هست و ما ایرانی هستیم. یادتان باشد…!

وبلاگ گروهی : سیب ترش

http://sibetorsh.kowsarblog.ir/

اشتراک گذاری این مطلب!

  جمعه 12 خرداد 1396 22:55, توسط   , 551 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, نقد

سالیانی بس دراز است که مادران سرزمین من هر گاه خواسته اند علت آفرینش کودکانشان را بیان کنند ،به آسمان اشاره کرده و نام خداوند را برده اند. آنان که دست خالق یکتا را در آفرینش انسان انکار کرده اند پای لک لک ها را به میان کشیده اند.

 اینجا هیچ گاه لک لکی در کار نبوده است. مادران سرزمین من همیشه برای کودکان پر سوالشان نام خدا را برده و او را علت ایجاد همه چیز خوانده اند.

کدامین مادر ایرانی را می شناسی که در ازای سوال فرزندش در مورد خلقت خود و دیگران گفته باشد: لک لک.

 حال گروهی آمده اند می خواهند به پداران ومادران ما درس زندگی دهند،مجری غرضمندشان در سیمای جمهوری اسلامی مادرانی را که عفت کلام پیشه ی دیرینه اشان بوده،به سخره گرفته و متهم به دروغ می کند.

 کسی نبود بگوید مگر خود ما که ماجرای تولید نسل را تا سنی مقرر متوجه نشدیم،ضرر کرده ایم. ما قدر دان والدینی هستیم که سلامت روح لطیف و پاک کودکان خود را به بازی های کثیف سیاسی نفروخته اند.

 هر کس هر طور می خواهد فرزند خود را تربیت کند ، بود و نبود لک لک برای ما مهم نیست .ما می مانیم و داستان واقعی خلقت و دست توانای خالق قادر شما هم بروید دنبال بیان واسطه ها.

 اینجا ایران است مهد غیرت وتمدن، اجازه ندارید فکر کودکان معصوم ما را به جای بازی و هیجانات کوکانه و علم و هنر و پیشرفت به سوی ابتذال سوق دهید.
اجازه ندارید به خاطر دهن کجی به اسلام و نظام و به بهانه پیروزی واهی سیاسی تان از سندی دفاع کنید که به حتم خودتان هم در بین خانواده و فززندان و نوه هایتان اجرایش نخواهید کرد.

شرمتان باد از این همه پرده دری.

اف بر این همه بی حیایی.اف بر این همه بی غیرتی.

 راستی فردوسی را بگویید از نبرد با اهریمن نسراید ،رستم را به کارزار دیو و پلشتی نفرستد،همین که به پروار رخش در گوشه ی طویله بپردازد کافی است.

کاوه را بگویید دست از نبرد با ضحاک بدارد.

 تیر و کمان آرش را از او بستانید و به میخ دیوار اتاقش بیاویزید و بگویید برود پی کارش.

مبادا اینجا کسی آیات جهاد را بخواند.اینجا خوشایند گروهی فقط آیات بهشتی و خلوت حور العین است.

 فهمیده ها را بگویید غلاف کنند دست کودکانه اشان را چه به نارنجک!

 مدافعین حریم اسلامی را بگویید برگردند،اینجا عده ای خواهان ارزش های ایرانی و مذهبی ما نیستند .فقط شهوت را می پرستند و بله قربان گویی کد خدا را.

 برای اینان همان بهتر که اسب سرکش هوای نفسشان به دست داعشیان وحشی و اعراب مست لایعقل فرو کش کند.

 وا اسفا که اینان یادشان رفته اینجا ایران است کشوری که سبزی و آبادانی اش خشت به خشت آغشته به خون آرش هاست .آغشته به خون فهمیده ها.

 زهی خیال باطل اگر گمان بری می توانی حافظه ی تاریخی مردم این دیار را از رشادت های فرزندان غیورش پاک کنی.

 نفس به نفس این سرزمین پر است از آه .آه مادران جوان داده ،نو جوان داده.درس شهادت و ایستادگی در وجب به وجب این سرزمین نمود کرده است کدام را می خواهید پاک کنید و اصلا کدام را می توانید ؟!!

 مخلص کلام اینکه تمام قد در مقابل سند ننگینتان ایستاده ایم اگر شما از سندتان دفاع می کنید ما نیز حافظان و پاسداران ولایت و این مرزو بومیم.بجنگ تا بجنگیم.

م.رمضانی

http://blog69.kowsarblog.ir/تازه-فهمیده-اند-لک-لکی

اشتراک گذاری این مطلب!

  جمعه 5 خرداد 1396 23:59, توسط   , 345 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, خاطرات

راستش من قبل از طلبگی ام باید داستان شیعه شدنم رو بگم. تیرماه سال1387بود که ازدواج کردم و از یکی از شهرهای آذربایجان غربی اومدم به یکی از شهرهای آذربایجان شرقی. من از یک خانواده ی پرجمعیت بودم و همسرم از یه خانواده ی کم جمعیت.بخاطر اینکه نمیشد زود به زود برم سر بزنم اوایل به شدت دلتنگ خانواده و دیارم میشدم و همدم روزای دلتنگیم تلویزیون شد.

یکی از برنامه هایی که می دیدم برنامه “سمت خدا” بود. خیلی جدی همه ی برنامه هاشو دنبال میکردم. صحبتهای کارشناسان برنامه جرقه ای در من ایجاد کرد که کنجکاو بشم تو مذهب شیعه. منطق و اصول مذهب شیعه خیلی برام جالب بود و دلیل دیگه ی شیعه شدنم که اصل دلیله عشق امام حسین (علیه السلام) بود. عاشورا رو که اولین بار دیدم جالب بود برام که این آدما واسه کی دارن اینجوری گریه میکنن. تاحالا از این مراسما ندیده بودم .شهر ما اصلا نداره و تا قبل از اومدنم به اهر اصلا امام حسین رو نمیشناختم. خلاصه بخاطر عشق آقام امام حسین و صحبتهای کارشناسان برنامه ی سمت خدا من شیعه شدم.

بعضی وقتها که فکرشو میکنم اصلا تصورش هم آزارم میده آدم منهای اهل بیت باشه. دلم به حال سنی ها میسوزه که از این نعمتهای گرانبها خودشون رو محروم کردن . راستی یادم رفت بگم اولین بار که خواستم نمازمو به شیوه ی اهل بیت بخونم و خودمو به این بزرگوارن نسبت بدم سجاده و مهرمو از امام رضاکادو گرفتم. این رو به فال نیک گرفتم و یقینم کامل شد که راهی که اومدم درسته.

تقریبا یک الی دو سال بعد از شیعه شدنم تازه حوزه تو شهرمون اهر تاسیس شد و همسرم بنر تبلیغ پذیرش حوزه رو دیده بود و گفت که حوزه به شهر اهر هم اومده. خدا میدونه چقد ذوق کردم که وای خداجونم شکرت که اگه لایق باشم بشم مبلغ راه اهل بیت. فرداش ر فتم شرایط و زمان ثبت نام رو پرسیدم و تا الان ان شالله اگه خدا قبول کنه خادم کوی اهل بیت و امام زمانم.‌ اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.

قصه های طلبه شدن ما

http://talabeshodam.kowsarblog.ir/?disp=posts&paged=3

اشتراک گذاری این مطلب!

  جمعه 29 اردیبهشت 1396 23:43, توسط   , 316 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, دلنوشته

دوست دارم همیشه یک ردپایی از خودم به جا بگذارم. اگر به وبلاگی سر بزنم حتما یک نظر هم ارسال می‌کنم؛ پستی را که می‌خوانم لایک می‌کنم و برایش کامنت می‌گذارم. آدمی نیستم که اگر از کنار مطلبی، عکسی، چیزی رد شدم زیر چشمی یک نگاهی بیندازم و بعد راه خودم را بگیرم و بروم. انگار دوست دارم هر جا که می‌روم وجود خودم را در آنجا و آن لحظه ثبت کنم.

خودم هم همیشه دوست دارم بدانم چه کسی وبلاگم را می‌خواند؟ از کجا می‌آید؟ چه شخصیتی دارد؟ کافی است شمارشگر کانالم یک شماره کم یا زیاد شود. چک می‌کنم ببینم چه کسی آمده و چه کسی رفته.

شاید این رفتارها و این فضای مجازی پدیده‌ای نوظهور به نظر برسد اما به نظرم اینطور نیست. آن آدم قد بلند ِ مو فرفری هم که لباس‌هایش برگ درخت بود، هر جا می‌رفت از خودش ردپا به جا می‌گذاشت؛ روی در و دیوار غارها کامنت می‌گذاشت و ما را از احوال خودش آگاه می‌کرد. ما هم دوست داریم بدانیم چه کسانی در این غارها و آثار باستانی زندگی می‌کرده‌اند، چه ویژگی‌هایی داشته‌اند، زندگی و افکار و دغدغه‌هایشان چه بوده.

بعدها با زغال و اسپری روی در و دیوار و درخت، اسم‌مان را نوشتیم و از خودمان ردی به جا گذاشتیم. (به قول امروزی‌ها کامنت گذاشتیم و اشیاء را لایک کردیم) تا بعدی‌ها بدانند ما اینجا بوده‌ایم.

الان هم آدم‌ها همان‌اند که بودند؛ حب به جاودانگی و ردپا از خود به جا گذاشتن هم همان است. فقط شکل و ابزارش متفاوت شده. اگر قبلا چند سال طول می‌کشید تا ردپا و دست‌خط افراد به دست دیگران برسد، آن هم به طور مجازی، یعنی بدون اینکه هیچ وقت همدیگر را ببینند، امروز دست‌خط‌ها سریع‌تر به همدیگر می‌رسد. آن به آن. افرادی که ممکن است هیچ وقت در فضای حقیقی همدیگر را نبینند.

به نظرم فضای مجازی پدیده‌ای نو ظهور نیست، قدمتی به اندازه‌ی انسان‌های غارنشین دارد.

وبلاگ گروهی: چهل تکه

http://40teke.kowsarblog.ir/?disp=posts

 

اشتراک گذاری این مطلب!

  شنبه 23 اردیبهشت 1396 23:40, توسط   , 482 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, خاطرات

بچه ها را پیش مادرم می گذارم و با عجله از خانه می زنم بیرون. چند تا چیز مهم را باید تا فردا شب آماده کنم. نزدیک غروب است اما غلغله خیابان و شلوغی‌های خرید شب عید به من اطمینان می دهد که موقع برگشتن از خیابان‌های خلوت خبری نیست. اولین کارم این است که از یک خودپرداز کمی پول بگیرم. خودپردازهای مسیر را یکی پس از دیگری، به امید رسیدن به یک خودپرداز خلوت، پشت سر می گذارم. اما فایده ای ندارد. آخر سر تسلیم شلوغی می شوم و در صف طولانی یکی از آنها می ایستم. خانمی میانسال با صورتی گرم و دلنشین پشت سرم می ایستد. چهره اش برایم جذابیت و آرامش مادرانه دارد. دوست دارم به بهانه ای سر صحبت را باز کنم. راستی که خانمها نمی توانند برای یک ساعت هم ساکت باشند. صدای دست فروش های کنار خیابان چنان به هم آمیخته که مجموعه ای از صداهای گنگ را تشکیل داده. در همین یک نقطه کوچک ازاین بازار پررونق شهر همه چیز هست. از لباس گرفته تا سبزی و شمع و گلدان و کیف و ماهی و …؛ هر کس تلاش می کند با صدایی بلندتر جنس خودش را تبلیغ کند.

آقایی که پشت سر ما ایستاده می گوید: چقدر خوبه فردا این موقع. همه این سر و صداها خوابیده!

خانم کنار دست من هم که انگار منتظر این جمله بود با لبخند به من می گوید: آره واقعا این شلوغی اعصابمون رو خورد کرده!

من هم در جوابش می گویم: فکر کنید فردا شب چقدر اینجا تمیز و آرومه!

و بعد ژست متفکرانه ای به خودم می گیرم و می گویم: مشکل اینجاست که همه خرید عیدشون رو به روزهای آخر موکول می کنن. من خودم یک ماه پیش هر چی نیاز داشتم خریدم. اگه مردم از چند روز جلوتر شروع کنن این همه بازار شلوغ نمی شه!

خانم میانسال پشت سری ام،جوری که انگار که از حرف من زیاد خوشش نیامده باشد، روسریش را مرتب می کند و می گوید: «راست میگی دخترم اما باید پولش هم به موقع برسه. من خودم دو سه روزه پول به دستم رسیده. الان اومدم برای خرید.»

در جوابش سکوت می کنم. دوست دارم علتش را بدانم اما فکر می کنم فضولی باشد. بعد از مکثی کوتاه ادامه می دهد: «من شوهرم خیاطه. اگر بهت بگم توی این یک سال گذشته هیچ درآمدی نداشته باور نمی کنی. این دو سه ماه نزدیک به عید که مردم برای عید لباس سفارش میدن مقداری درآمد داشته. عزیزم بعضی ها به سختی زندگی می کنن. شما ماشاالله حتما درآمد خوبی داری!»

حرفش مثل پتکی بر سرم آوار می‌شود. برای اینکه خودم را تنبیه کنم با شرمندگی می گویم: «حق با شماست. نفس من از جای گرم درمیاد .من انگار خیلی بی خبرم از همه جا…»

در مسیر برگشت از بازار، نه ذوق عید دارم و نه متوجه اطرافم هستم. ساکت و مبهوت، به پیاده هایی فکر می کنم که سواره ها از آنها بی خبرند….

وبلاگ گروهی: نبشته های دم صبح

http://nebeshte.kowsarblog.ir/?disp=posts&paged=5

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 33

تیر 1396
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

جستجو

کاربران آنلاین

  • رحیمی
  • مرکز تخصصی تفسیر شاهین شهر
  • عزيزي
  • ابا صالح التماس دعا
  • momeni
  • کوثرابوقداره فیلی
  • فاطمه مهراندوز
  • سین. ت
  • فاطمه دماوندی