صفحات: 1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 32

  شنبه 26 فروردین 1396 00:32, توسط   , 148 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, دلنوشته

کلمه ای زیبا و مطابق طبع انسان،
واژه ای مظلوم که توان مقابله با بی عفتی را ندارد
گاه با بی بند و باری به اشتباهش می گیرند و گاه چون بردگان به اسارتش می کشند
در زمان انتخابات می شود نقل مجالس بزرگان هرکس آن گونه که می پسندد تفسیرش می کند
هر کس آن گونه که نیست بیانش می کند
آزادی تو همان امر به معروف و نهی از منکر فراموش شده ای
تو همان واژه ی بی مانند عفتی
تو همان شهید گلگون کفن اسلامی
کاش می شد چهره ی واقعی ات را به جهان نشان می دادی
کاش می شد لبخند مهربانت را بر روی صورت مردم فلسطین و حلب و … می نشاندی
کاش می شد بار دیگر به مقابله با افکار پوچ عرب جاهلیت بر می خواستی
کاش می شد منیت های شیطان پرستان و وهابیان از خدا بی خبر را در هم می شکستی
و ای کاش می شد فراموش نمی شدی

جبله

http://shahrood.kowsarblog.ir/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-20

اشتراک گذاری این مطلب!

  جمعه 25 فروردین 1396 00:28, توسط   , 1064 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, نقد

چند وقت پیش دعوت شدیم به مجلس جهیزیه تماشا!

 سر روز و موعد مقرر به سمت منزل تازه و عروس داماد حرکت کردیم ، این مجلس تقریبا ده روز قبل از جشن عروسی این زوج برگزار شد .

رسیدیم به کوچشون آقا داماد سر کوچه منتظر مهمونا بودن برای مراسم مشایعت تا درب منزل !!! به در خونشون رسیدیم ، ظاهر خونه نشون می داد از لحاظ ساخت و ساز هنوز مواردی باقی مونده ، خونه آپارتمانی بود و کلبه عشق این زوج آخرین طبقه ( پنت هاوس شاید !!) ، گفتن آسانسور هنوز راه نیفتاده ، فقط چالش بود ! از هشتاد تا پله شایدم بیشتر رفتیم بالا ، وقتی به درب واحد رسیدیم دیگه نفسی برای سلام احوالپرسی نداشتیم …..

جلو در عروس خانم و مادرشون به استقیال اومدن ، بعد از ورود به داخل خونه ، لحظاتی فکر کردم وارد کاخ سعادت آباد شدم :) :) !!! مبلمان آبی درباری به همراه میز و صندلی نهار خوری 12 نفره !!!! لوسترهای مجلل و بزرگ ، دکورهای متعدد و پرده های بسیار زیبا و …..

پس از اندک زمانی نشستن و پذیرایی شدن ، از مهمانان خواسته شد برای تماشای سایر وسایل و اتاق ها آماده شوند ، خب اولین اتاق ، اتاق کار آقای داماد بود ،

اشتراک گذاری این مطلب!

ادامه »

  جمعه 25 فروردین 1396 00:19, توسط   , 205 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, خاطرات

به امید رسیدن به آفتاب از گنبد کاووس راه افتادیم تا اینکه وارد شهر آفتاب شدیم.

با دیدن گنبد طلایی رنگش اشک در چشمانم حلقه زد. زمزمه وار شروع به خواندن اذن دخولش کردم:«ءادخل یا رسول الله، ءادخل یا حجه الله، ءادخل یا ملائکه الله المقربین المقیمین فی هذا المشهد الشریف…»

وقتی در صحن و سرای زیبایت قدم می زدم، فکر نمی کردم فرصت دیگری برای زیارتت نصیبم شود.

بار گناهان بر پشتم سنگینی می کرد اما به لطف شما پس از گره خوردن قلبم با پنجره های ضریح زیبایت احساس می کردم تاریکی وجودم به روشنایی نورت زدوده شد.

تجلی بهشت را می دیدم، بهشت موعود.

اکنون که از سرزمین نور از جوار امام مهربانی ها، امام رضایت و مهر وعطوفت خارج می شوم؛ به سینه ام که نگاه می کنم می بینم چیزی را در حرمتان جا گذاشته ام. جای چیزی در فضای سینه ام خالی است. قلبی که با ضریح زیبایت آشنا شده و دیگر در سینه ام نیست…!

بار دیگر عهد نامه ام را مرور می کنم، قطرات اشک از چشمانم سرازیر می شود و مثل هربار تاسف می خورم از اینکه چرا به اندازه کافی از وجودتان بهره مند نشدم.

امید به بازگشت دوباره ، تنها سرمایه من است…!

 ز.  مظفری

http://harimeasemani.kowsarblog.ir/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8

اشتراک گذاری این مطلب!

  جمعه 18 فروردین 1396 00:26, توسط   , 338 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, خاطرات

پشت سرش حرکت میکردیم.آقا محمد راه بلد ما بود. ما هم ریش و قیچی را دستش سپرده بودیم. گفته بود ما را میبرد همان جای پارسالی ، ” بندِ میزون"، کنار رودخانه و دار و درخت و قایق سواری. رفتیم. جای سوزن انداختن نداشت. برگشتیم. به آقا محمد گفتم : ” بریم یه جایی که رودخونه ای ، نهر آبی، چیزی باشه، من آب دوست دارم ” سوار ماشین هامان شدیم و دوباره زدیم به جاده. سیزده بدر بود و شلوغ . جای پارک هم که پیدا میشد یک جای سرسبز برای بساط کردن، آن هم کنار آب ، پیدا نمیشد. بالاخره بعد از کلی گشتن و دُور دور کردن، فضای سبز قشنگی کنار رودخانه پیدا کردیم که توی دلش دو سه تا اتاق کاه گلی قدیمی بود. یکی از آن اتاقها در کوچکِ تمام زنگ زده ای داشت.رودخانه دقیقا ، پایین و پشت این مخروبه بود. تا رسیدیم آقایان شروع کردند به بیرون آوردن وسایل. لیلا با کنایه گفت : ” ببین کجا اتراق کردن! “من که خیال میکردم لیلا دارد بهانه میگیرد و نمیدانستم باجناقها اینقدر خوش سلیقه اند گفتم : ” نه! خوبه ، جای خوبیه ” گفت : “بیا پایین، بیا خودت ببین” از ماشین پیاده شدم. ای داد بیداد! چرا آخه؟! عدل کنار در زنگ زده تو سایه ی دیوارِ خرابه بساط کرده بودند. طوری که به آقا محمد برنخورد گفتم : ” اونجا کنار ماشینا، جای قشنگیه هااا درخت هم داره که زیر سایه اش بشینیم. ” گفت : ” نه! اینجا بهتره، میتونیم رودخونه رو ببینیم ” آره خب، وقتی پشتت به دیوار باشد و رودخانه هم پشت دیوار؛ قطعا میتوانی رودخانه را ببینی! ساکت شدم شوهرم را کنار کشیدم و گفتم : ” تو با آقا محمد صحبت کن بابا ” شوهرم از خودم بدتر بود میدانستم اهل تو ذوق زدن نیست.بعد از این کِنف شدن، به بهانه ی عکس گرفتن، رفتم کنار رودخانه البته اطرافش پر از نی بود.قلب نیزار را شکافتم و جلوتر رفتم که چشمم به منظره ای افتاد و از عکس انداختن منصرف شدم.کنار آبی که نگاه به آن روح آدم را جلا میدهد یک گل “مای بِی بی” سبز شده بود؛ گلی باز، بد رنگ و بدبو!

میم. ر

http://shabe-mahtab.kowsarblog.ir/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA

اشتراک گذاری این مطلب!

  جمعه 11 فروردین 1396 00:23, توسط   , 224 کلمات  
موضوعات: دست نوشته های طلاب, دلنوشته

جهان را با تمام فراز و نشیب هایش و با تمام سختی ها و ناملایماتش دوست دارم؛ چرا که تو را خالق آن یافتم .
با اینکه ظرفیت دیدن تو را ندارم؛ امّا زمانی که به کوه ها و دشت ها و حیوانات و خلاصه نشانه هایت که بهترین آن در وجود آدمی تجلی یافته است می نگرم، گویا تو را احساس می کنم .
نمی گویم با چشم دل می توانم تو را ببینم چرا که به آن درجه از کمال نرسیدم که چنان که هستی بتوانم تو را درک کنم. مهربانی و حکمتت را بارها و بارها حس کردم و بدان اعتراف می کنم .
تو به من آموختی که چطور از بندگانت محافظت می کنی آنگاه که موسی(علیه السلام) را در دامان دشمنش که دشمن تو نیز بود پروراندی .
تو قدرتت را به من یادآور شدی آنگاه که پشه ای را برای هلاکت دشمنت فرستادی.
خدایا حقیقتاً خدایی شایسته توست.
پس مرا نیز محافظت کن که توانایی مقابله با نفس سرکشم را ندارم.
خدایا شیطان با تجربه ی چندین هزار ساله و وعده های فریبنده اش در کمین است و من موجودی کم تجربه و ضعیف اگر لحظه ای توجهت را از من برداری می شود آنچه نباید بشود.
خدایا از تو می خواهم اگر خطایی کردم متوجهم سازی و توفیق بندگی ات را از من سلب نکنی و طردم نکنی چنانکه شیطان را طرد نمودی.

جبله

http://shahrood.kowsarblog.ir/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%AA-187

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 32

اردیبهشت 1396
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          

جستجو

کاربران آنلاین

  • شيرمحمدي
  • سدید